علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

مهد-آبان ماه 92

عزیز دلم منو ببخش که این پست رو با تاخیر آپ کردم آخه اوایل آذرماه ، هم شما سرماخورده بودی و هم خودم حالم خوش نبود و نتونستم این پست رو به موقع بگذارم . درسته با تاخیر اومدم ولی مهم اینه که اومدم از آنجایی که بیشتر شعر ها و کلمات انگلیسی و ....رو تو مهد یاد می گیری تصمیم گرفتم این آموزشها رو بصورت ماهانه تو وبلاگت ثبت کنم .البته همه این آموزشها با کاردستی و رنگ آمیزی به همراه دو کتاب غنچه و علوم جانوران می باشد . که تصاویر آنها رو در پستهای بعدی خواهم گذاشت . و اما آموزشها : ١_ دعای سلامتی امام زمان (عج): اللهم کل ..... شعر مربوطه : حالا که با هم جمع شدیم    شمع و گل و پر...
28 آذر 1392

پسر عزیزم ...

مدتی است که برایت ننوشته ام. نه اینکه نخواسته باشم، نه! فرصت محدود و روزمرگی هایمان زیاد و زیادتر شده است. ننوشته ام ،   اما...  به خاطرت زندگی می کنم. نفس می کشم و لحظه به لحظه، لطف خدا را فراموش نکرده ام... و بدان که هر لحظه از با تو بودنم مسرور مسروم. گویی که روی ابرها هستم! فرشته بی بالم.... توصیف چگونگی زندگی در کنارت، کار راحتی نیست و فقط میتوانم به یک شکر الهی بسنده کنم... شکری از خدای دستهای تو، از خدای نگاه مهربانت، از خدای قدم های کودکانه ات... شکری برای داشتنت، شکری برای خنده های بی بهانه ات.... شکری برای مادرانه های من، شکری برای پدرانه های بابا ...
27 آذر 1392

عزیزم تولدت مبارک

گل پسرم قبل از اینکه تولد چهار سالگی رو بهت تبریک بگم یه معذرت خواهی بهت بدهکارم عزیزم منو ببخش که هر سال به خاطر مشغله کاری زیاد مجبورم تولدت رو با تاخیر برگزار کنم البته امسال قرار بود روز تولدت مسافرت باشیم که به دلایلی در دقیقه نود کنسل شد و به تاخیر افتاد و همه برنامه هامون بهم ریخت. چون همه چیز رو به خدا سپرده بودم مطمئنم صلاح و مصلحت در این بود . من را ببخش پسرم و بدان که با تمام وجود دوستت دارم و بهترینها را برایت آرزو دارم . روز شیرین و بیاد ماندنی مادر شدن من  چهار سال پیش 88/09/06 ساعت 12:20 چقدر زود میگذره زمان در کنار تو ! باورم نمیشه به این زودی چهار ساله شدی !! ولی زمان واقعاً پرواز میکنه و شیطونک ک...
6 آذر 1392
1